1_3 - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 21:46
نویسنده واقف نیست چیزی را بنویسد که؛شما از آن سر در بیاورید!در این اطراف کسی مینویسد کهاز دید یک نویسندهاز دید یک مهندساز دید یک آشپزاز دید یک هنرمندهمان تنهایی هست که بود!
2_3 - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 21:46
نویسنده واقف نیست چیزی را بنویسد که؛شما از آن سر در بیاورید!در این اطراف کسی مینویسد کهاز دید یک نویسنده از دید یک مهندساز دید یک آشپزاز دید یک هنرمندهمان تنهایی هست که بود!
3_3 - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 21:46
نویسنده واقف نیست چیزی را بنویسد که؛شما از آن سر در بیاورید!در این اطراف کسی مینویسد کهاز دید یک نویسندهاز دید یک مهندساز دید یک آشپزاز دید یک هنرمندهمان تنهایی هست که بود!
4_3 - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 21:46
نویسنده واقف نیست چیزی را بنویسد که؛شما از آن سر در بیاورید!در این اطراف کسی مینویسد کهاز دید یک نویسندهاز دید یک مهندساز دید یک آشپزاز دید یک هنرمندهمان تنهایی هست که بود!
end مثلا - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 21:46
نویسنده واقف نیست چیزی را بنویسد که؛شما از آن سر در بیاورید!در این اطراف کسی مینویسد کهاز دید یک نویسندهاز دید یک مهندساز دید یک آشپزاز دید یک هنرمندهمان تنهایی هست که بود!
3_1 - تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 5:19
نویسنده واقف نیست چیزی را بنویسد که؛شما از آن سر در بیاورید!در این اطراف کسی مینویسد کهاز دید یک نویسندهاز دید یک مهندساز دید یک آشپزاز دید یک هنرمندهمان تنهایی هست که بود!
9_2 - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 22:56
نویسنده واقف نیست چیزی را بنویسد که؛شما از آن سر در بیاورید!در این اطراف کسی مینویسد کهاز دید یک نویسندهاز دید یک مهندساز دید یک آشپزاز دید یک هنرمندهمان تنهایی هست که بود!
8_2 - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 21:10
نویسنده واقف نیست چیزی را بنویسد که؛شما از آن سر در بیاورید!در این اطراف کسی مینویسد کهاز دید یک نویسندهاز دید یک مهندساز دید یک آشپزاز دید یک هنرمندهمان تنهایی هست که بود!
4_2 - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 12:17
یک دوست؛ کسی است که همه چیز را درباره شما می داند و هنوز به شما عشق می ورزد... {آلبرت هوبارد} چرا منو استخدام نمیکنن که کتابدار بشم T_T چرا منو پولدار نمیکنه خدا T_T معلوم نیست فازم چیه هی عر میزنم T_T برق رفته بود نتونستم تحمل کنم واسه بعد از برق اومدن که عکس بگیرم [زیرا این دفعه به خاطر شلوغ بودن ...
5_2 - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 12:17
یعنی هرچی میگن که قبل تابستون واسه تابستون تون برنامه نریزین راسته؛ کو کلاس ورزشیم؟ کو ادامه کلاس زبانم؟ کو کتابایی که تو لیست خریدن؟ کو کو کو اخه کو :| تنها کاری که کردم اینه لنز خریدم و عقاید یک دلقک و که سه ماه پیش خریدم و نصفه خوندم هرچی هم میخوام ادامه اش بدم نمیتونم کتابی که دوست دارم بذارم زم
بعد بچه هام ازم میپرسیدن تو و بابا کجا باهم آشنا شدید منم میگفتم:اوم عزیزم توی مراسم ختم یه فامیل عمه اش منو پسند کرد :/ (میتونید درخواست پسورد بدید) - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 12:17
بعد بچه هام ازم میپرسیدن تو و بابا کجا باهم آشنا شدید منم میگفتم:اوم عزیزم توی مراسم ختم یه فامیل عمه اش منو پسند کرد :/ (میتونید درخواست پسورد بدید) :: Orbit Orbit در کنار خودم هستم نویسنده واقف نیست چیزی را بنویسد که؛شما از آن سر در بیاورید!در این اطراف کسی مینویسد کهاز دید یک نویسنده
6_2 - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 12:17
نویسنده واقف نیست چیزی را بنویسد که؛شما از آن سر در بیاورید!در این اطراف کسی مینویسد کهاز دید یک نویسندهاز دید یک مهندساز دید یک آشپزاز دید یک هنرمندهمان تنهایی هست که بود!
7_2 - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 12:17
اگه قرار بود من نقد و خرده گیری کنم فیلما و کتابارو تا الان کلا رو دنیا بیشتر ازدویست سیصدتا فیلم اکران نمیشد و بیشتر ازدویست سیصدتا کتاب شناخته شده هم بیشتر وجود نداشت اونایی هم که فیلم به درد نخور میساختن حکم صادر میکردم که تا اخر عمر روی یه کاناپه ببندن شون هی فیلم خودشون براشون پخش شه هی ببینن
هدف! - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 12:17
زنی ثروت مند میشود و به شهرش بر میگردد و تنها انگیزه اش،تحقیر و نابودیه مردی ست که در جوانی،زن را از خود رانده بود. تنها انگیزه ی زندگی اش،ازدواجش،و موفقیت مالی اش،میل او به انتقام از نخستین عشقش بود. +و چه قدر هدف داشتن مهمه چه قـــــــدر! #کتابخوری
* - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 12:17
ماریا یه دکتر بود،تخصص اون در زمینه طب روحی بود گاهی اوقات تجویز هم میکرد،یعنی هم یه روانشناس و یه روانپزشک محسوب میشد. اون روز صبح ماریا وقتی از خونه بیرون اومد حال جالبی نداشت،اما اهمیتی نداد و توی مطب حاضر شد حدودا روزی 23 تا گاهی 27 تا از مراجعه کننده هاش رو ویزیت میکرد. روی صندلی کارش نشست و به
3_2 - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 20:07
خب اینگاری مرده بودم این چند روز :| خیلی فضا سنگین میشه وقتی بعد چند روز متوالی میام تقریبا نیمی از "عقاید دلقک" رو خوندم 14 فصل از 21 فصل حس خوبی بهم میده که روی کاناپه قرمزه میشینم و هی پا از اون پا برمیدارم و ورق میزنم و عین خیالمم نیست ساعت چنده و اصلا چند تا مسیج و میس دارم وقتی هم که به چشم
5_1 - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 14:00
دکتری داری اما شعورت در حد یه بچه ده دوازده ساله اس!(مخاطب شاید هیچ زمانی این صفحه از وب را باز نکند)اوهوم حالا که از ابتدا پست خشن برخورد شده بهتره حداقل تا نصفه همین طور خشن بریم جلو! :|پسره میگه که من میدونم تو از پسرا ضربه خوردی واسه همین از همه شون متنفری!اخه یکی نیست بهش بگه تحفه من از تو بد
6_1 - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 14:00
نویسنده واقف نیست چیزی را بنویسد که؛شما از آن سر در بیاورید!در این اطراف کسی مینویسد کهاز دید یک نویسندهاز دید یک مهندساز دید یک آشپزاز دید یک هنرمندهمان تنهایی هست که بود!
7_1 - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 14:00
پاسخ:لنز نباشه شبیه یه موش کور خواهم بود :|هارد نباشه نمیشه اصلا :| اره خیلی ساده س :) میشه همزمان هردو باشن ولی خب باید قید خریدن تلفن رو بزنم :| [خاطرات تلخ افتادن تلفن در اب به یادش می اید]
8_1 - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 14:00
شیطونه میگه که خیلی وقته حرفای ناراحت کننده نزدی خیلی وقته که هی پوکر و خوشحالی نمیخوای یکم عاچقانه بگی!تو ته تهت عاچقانه گویی بودااا نکنه یادت رفته!؟:| هوم،حس و حال خودم رو درک نمیکنم نه که قبلا درک میکردم نه!,قبلا هم درک نمیکردم یعنی از یه مدتی به بعد کلا گنگ و پیچیده شده وضعیت-_- دوست داشتم یه طو...